برو اما.....!!!

فرموشم نکن

برو ، برو که این عشق ما من نمی سازد.....

 خاطراتت را ، چه تلخ ، چه شیرین ، همه را با خود ببر....

برو ولی بدان که من دیوانه وار تو را دوست میداشتم ، بدان که یک دریا

 برایت اشک ریختم ، زندگی ام ، عشقم را فدای آن قلب نامهربانت کردم....

برو ، اما بدان که قلبم را شکستی ، عشق را در قلبم کشتی و زندگی

را برایم پوچ و بی معنا کردی.....

برو به همان سرزمین خوشبختی ها تا من نیز در این سرزمینی

 که یک با وفا نیز در آن نیست تنها بمانم....

 همه امیدم به تو بود ، زندگی را با تو زیبا میدیدم ، اگر دو سه

 خطی می نوشتم برای تو  و به عشق تو بود حالا دیگر نه امیدی

 در دل دارم ، نه زندگی را زیبا می بینم

 و نه دیگر شوقی برای نوشتن دارم....

 همه را سوزاندی ، هر چه از عشق تو نوشته بودم را سوزاندی و

تنها خاکستر آن و چند تکه کاغذ نیمه سوخته که از جدایی بر

 روی آن نوشته بودم  در قلبم مانده است....

 برو اما فراموشم نکن ، گهگاهی غروب را میبینی مرا نیز یاد کن ،

 اگر زیر باران قدم زدی به یاد من نیز باش ..... بدان که من همیشه و

همیشه یک تنها می مانم و با هیچکس هیچ عهد و پیمانی را نخواهم

 بست! عاشق شدن دیگر از ما گذشت ، نه من حوصله خواندن این قصه

 تلخ را دارم و نه دلم شوقی برای عاشق شدن دارد!

 عاشقی از ما گذشت عزیزم..... تنها آرزوی خوشبختی تو را از خدای

 خویش دارم و شاید بعد از زمان جداییمان بتوانم با این آرزو همچنان

 عشقم را به تو ثابت کنم...

 نمیتوانم فراموشت کنم ای تو که مرا سوزاندی ، قلب عاشق و در به درم را

 شکستی و مرا با کوله باری از غم و غصه رها کردی!

 برو که دیگر عشق با ما یار نیست ، سرنوشت هوای

 ما را ندارد ، این زندگی با ما هم ساز نیست!

برو اما فراموشم نکن با اینکه میدانم روزی فراموش می شوم.....