ای چشم بیا لحظه ای از هم زدن پلک حذر کن
بگذار بلغزد غم دل، بغضِ فرو خورده بدر کن
ای دل سفری کن به سرِ نقطه ی پروازِ نخستین
حال عاقل و هوشیار بسوی دگری عزم سفر کن
نگذار که آشوبِ درونت بشود شعله ی جانسوز
خاموش کن این وسوسه ی بیهُده را فکر دگر کن
چندی سرِسودای دل و دیده ی خونبار نشستی
یک چند هم ازخویش برون آی و در آیینه نظر کن
تاکی پیِ سرمستیِ اغیار به خمخانه نشینی
دریاب دل خود، قدحی نوش و از این خانه گذر کن
اندیشه ی این خیل فرو خفته ی ناقابل و خاموش
حیلت صفتان را بگذار و بگذر، دست به سر کن
هرچند که تاریک شود عاقبت این منزل روشن
خود شمع شب افروز شده، رقص کنان فکر سحر کن